تبليغاتX
بهار ِآرزو ...
 

حول حالنا الی احسن الحال ...

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ


پیشاپیش بهارتان مبارک

پیشاپیش تولدم مبارک

 



 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در یکشنبه 28 اسفند1390 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

هوا را از من بگیرید شیر مادر را نه !

سخت ترین پروژه زندگی را از سر گذراندم ...

ارتباط عاطفی من و پارسا ...وجدان درد ...

پارسا داره بزرگ میشه هر روز بزرگتر از دیروز فهم و درکش از این دنیا و ارتباطی که برقرار می کنه

خدایا چقدر بزرگی ... می پرستمت

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در سه شنبه 9 اسفند1390 ساعت 10:10 موضوع | لینک ثابت


 

 

سلام پس از این همه نبودن حرفهای زیادی هست برای گفتن ...

قبل از همه خدا را شکر می کنم برای داشتن روزهای سختی که پشت سر گذاشتم

و حالا که اینجا هستم همه کسانی را که به نوعی دلخوری ازشان داشتم بخشیدم ...

و حالا که نگاه می کنم به روزهایی که گذشت و آن آدمها ، حتی گاهی دلم برایشان تنگ می شود ...

و این خاصیت دل است ...

 

  حالا برویم سراغ مهمترین و قشنگترین دلیل زندگی من و بابا

پارسا

 

پسرک من الان تقریبا یک سال و ۵ ماهشه ...

خیلی شیطون شده طوریکه گاهی دلم می خواد از دستش غش کنم تا بتونم کمی استراحت کنم

حرف زدنش هنوز خیلی خوب نیست ...

وقتی بهش میگم کیمیا کجاست میگه ررررررررررررررررررفت و من اشک توی چشمام جمع میشه چون خیلی با سوز میگه

وقتی بهش میگم خاله بهت چی میگه سرشو ناز میکنه یعنی اینکه خاله بهش گفته نازی ...

وقتی بهش میگم سسو چی می خونه  (سسو همون صفورا خانوم مادر بزرگشه یعنی مادر گل من )

میره و یه بالش میاره و سرشو میذاره روش و بلند بلند میخونه ...شاه نداره ...(آهنگ یه پسر دارم شاه نداره ...)

 

و خیلی خیلی چیزهای عجیب و غریب دیگه که من رو هر روز عاشق تر میکنه ...

امیدوارم قسمتتون بشه

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در چهارشنبه 11 آبان1390 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


 

این پست تقدیم میشه به همه اونهایی که خیلی دوسشون دارم ...

دور یا نزدیک فرقی نمیکنه مهم اینه که دلها به هم نزدیک باشن ...

مهم اینه که وقتی خاطرات با هم بودنو مرور می کنیم گاهی از خنده بلند بلند می خندیم و گاهی از

 دوری هم اشک می ریزیم و گاهی تاسف که چه زود تموم شد ...

و این جمله سهراب :

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...

 

 

 این نیز بگذرد

 

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در چهارشنبه 16 شهریور1390 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت


امروز سرشار از زندگی ام ...

 

 

چشمای قشنگشو باز کرد و گفت : ماما ااااااااااااااا ن

 من مامان تو ام گلکم ! 

 تو همه زندگیمی.../

من مامان توام گلکم !

تو حس خوب زندگی کردنی .../

تو جریان شکفتنی .../

تو امید بودنی .../

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در یکشنبه 12 تیر1390 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت