تبليغاتX
بهار ِآرزو ...
 

 

امروز احساس می کنم مهربان تر شده ام ...

امروز احساسی سبز در وجودم شکوفا شد ...

من ...

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در دوشنبه 27 مهر1388 ساعت 8:55 موضوع | لینک ثابت


لبخند بزن بسیجی ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در سه شنبه 7 مهر1388 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


آیه 41 و 42 سوره عنکبوت

 

 

مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ (٤١)

إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (٤٢)

 

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت 10:43 موضوع | لینک ثابت


مترسک

 

 

روزی به مترسکی گفتم :

- تو باید از ایستادن در این مزرعهء خاموش خسته شده باشی !

و او گفت:

- در ترساندن لذتی عمیق و به یادماندنی است که هرگز از آن خسته نمی شوم .

پس از کمی تامل گفتم:

- شاید ،اما من لذت آنرا نفهمیده ام .

او گفت:

- فقط کسانی آنرا می فهمند که با حصیر و کاه پر شده باشند.

در حالی که نمیدانستم مرا می ستاید یا تحقیر می کند او را ترک کردم.

از زمانی که مترسک،حقیقتی فیلسوفانه را بیان کرد،یک سال گذشت و هنگامی که دوباره از کنارش

عبور می کردم ، دو کلاغ را دیدم که زیر کلاهش لانه می ساختند.

 

جبران خلیل جبران

 

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در سه شنبه 10 شهریور1388 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه

آن چنان نزدیک است  

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد  

که هوا هم اینجا زندانی ست  

هر چه با من اینجاست  

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

باد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست  

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان  

این چه راز ی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می اید ؟ 

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است 

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر  

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این درد غم می گذرند ؟ 

ارغوان خوشه خون 

بامدادان که کبوترها 

بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر  

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را  

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

 

 


 

نوشته شده توسط بهار ِآرزو در یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت 10:42 موضوع | لینک ثابت



سايت بهاربيست

قالب وبلاگ